![]() |
|
![]() |





بازدید : 84 مرتبه | موضوع : خاطرات
به نام خالق مهربانیها
![]()
![]()
با آمدنت به زندگی ام معنا دادی ، تو یک مروارید پنهان در سینه ات را به من دادی
تا قلبم با تو به وسعت یک دریای بی انتهای پر از عشق و محبت برسد
با آمدنت به من نفسی دوباره دادی تا در ساحل قلبم، آرامش زندگی ام را مدیون امواج مهربان تو باشم
با آمدنت غروب به آسمان غمگین دلم لبخند زد و خورشید امیدها و آرزوهایم طلوع کرد
با آمدنت ساز زندگی ام چه عاشقانه مینوازد شعر با تو بودن را….
شعری که اولش عطر نفسهای تو را میدهد و آخرش طعم نفسهایت را
حالا میفهمم عشق چقدر زیباست….
حالا میدانم که عاشقترینم و میدانم با تو چقدر زندگی زیباست…
با آمدنت چشمهایم را بستم و در قلبم با چشمهایت عهد بستم که همیشه مال توام
همانگونه که میخواهی مال تو میشوم ….
از آغاز جاده تا پایانش همراه تو باشم ، تا در نفسهای عاشقی ، هوای پاک تو باشم
تو همانی که میخواستم ، میخواهم من نیز همانی که تو میخواهی باشم
با آمدنت بی نیازم از همه چیز و همه کس ، تنها تو را ، تنها عشق تو را میخواهم و بس!
تو را میخواهم که با آمدنت دلم را سپردم به چشمانت تا با طلوع چشمان زیبایت سرزمین دلم از نور برق چشمانت روشن شود تا در این روشنی به سوی تو پرواز کنم و بگویم خوشحالم از آمدنت
با آمدنت اینگونه شد راز زندگی ام ، اینگونه شد که تو شدی همراز زندگی ام و با تو ای همراز زندگی اینگونه آخرش شدی همه زندگی ام….

بازدید : 140 مرتبه | موضوع : حس مادرانه
![]()
چقدر سخت است که این عزیزترین عید را بدون آن عزیزترین غایب از نظر بگذرانیم
خدایا به ما توفیق ده تا از کسانی باشیم که حاصل دسترنج یکماه خود را در رمضان، از این به بعد هم حفظ کنیم. آمین
سلام و صد سلام به دوستای خوب و با وفای خودم عیدتون رو، با چند روز تاخیر تبریک میگم .انشالله که نماز روزه هاتون مورد قبول درگاه حق قرار گرفته باشه و از ماه رمضان نهایت استفاده رو برده باشید.
شرمنده از اینکه نبودم و شما رو نگران کردم ما حالمون خوبه و مرسی از اینکه همیشه به ما لطف داشتین و فراموشمون نکردین و بهمون سر میزدین.
تو این یکماهی که نبودم خیلی دلم براتون تنگ شده بود احساس میکردم که یه چیز خیلی بزرگی از زندگیم برداشته شده و جای خالیش هم واقعاً برام سخت و غیر قابل تحمل بود به خاطر اینکه به شما دوستای مهربونم عادت کردم.
به خاطر مشکلی که در خط تلفن به وجود اومده بود نت قطع شده و به این دلیل نتونستم بیام و با شما دوستان گلم در ارتباط باشم و با توجه به پیگیری های مداوم آقای همسر بالاخره مشکل دیروز رفع شد.
من و سید ابوالفضل ماه رمضان خوبی رو پشت سر گذاشتیم وقتی روزای اول رمضان بود و من روزه بودم نمی تونستم با نازدونه ی گلم غذا بخورم و هی مدام اسرار می کرد که یه کم با من بخور وقتی بهش میگفتم روزه هستم و نمی تونم بخورم ناراحت میشد و میگفت مامان چرا نمیتونی بخوری شکمت درد میکنه می خوای برات دکتر بخرم تا خوب بشی .(الهی فدای قلب مهربونت بشم که به فکر من هستی عزیز دلم ) و هر روز که از خواب بیدار میشدیم بازم سوال میکرد مامانی امروز هم روزه ای.تا اینکه پسر باهوشم یه روز به باباش گفت:بابایی برای مامان جونم الله اکبر بذار تا بتونه بخوره.
ولی از روز هشتم به بعد پسر نازنینم تصمیم گرفته بود که خودش هم روزه بگیره و تا ساعت 12ظهر خواب بود برام خیلی عجیب بود که چرا خوابیده چون همیشه تا ساعت 10الی 11صبح بیشتر نمی خوابه منم کنارش نشستم و نوازشش کردم تا بیدار بشه در حین نوازش بودم که یهو بهم گفت مامانی اینجوری نکن من میخوام بخوابم بهش گفتم پاشو چیزی بخور و بعد دوباره بخواب بهم گفت من روزه ام نمیتونم بخورم تا اینکه بالا خره ساعت 3ظهر از خواب بیدار شد و گفت مامان یکم میخوام بخورم و بعد دیگه چیزی نمی خورم منم خوشحال شدم و براش ناهار گذاشتم و خورد این قضیه چند روز ادامه داشت تا اینکه نازدونه ی قشنگ و با ایمان من یک روز کامل روزه گرفت و نماز میخوند(عزیز دلم قبول باشه) من مدام اسرار میکردم که بخوره ولی موفق نشدم و می گفت مامانی برام چیزی نیار خورشید بیداره هر وقت خوابید نیگه(دیگه) روزه نیستیم. عزیز دلم انشالله که همیشه خدا پشت و پناهت باشه و هیچ وقت از راه راست خدا منحرف نشی.
بازدید : 74 مرتبه | موضوع : خاطرات
به نام خالق هستی


خیلی دوستت دارم گلم

![]()
عزیز دلم 22بهمن 1389 تقریباً 2 سال و 11 ماهه بودی که برای اولین بار راهپیمایی شرکت می کردی و وقتی که جمعیت رو پرچم به دست وبا شعار مرگ بر آمریکا سر می دادند می دیدی برات خیلی جالب بود وخودت هم که جو گیر شده بودی با آنها شعار می دادی و پیش خودت فکر می کردی که اسم پرچم مرگ بر آمریکاست و الان هر پرچمی رو که تو خیابون می بینی می گی مرگ بر آمریکا و هر چی بهت می گم عزیزم اینها کاملاً باهم فرق دارن وکلی در مورد پرچم و آمریکا برات توضیح می دم آخرش باز حرف خودت رو می زنی.ولی گلم باز جای شکرش باقیست که توی این سن کمت مرگ بر آمریکا می گی و فعلاً برای شروع کافیه که آمریکاییها رو بهتر بشناسی.

نقاشی کشیده بودی با خوشحالی صِدام کردی و بهم نشون دادی گفتم چقدر نازه چی کشیدی گفتی مرگ بر آمریکا الهی قربونت برم عزیزم جلوی خنده ام رو گرفتم چون نمی خواستم تصویری رو که از آمریکاییا تو ذهنت بود خراب کنم .ولی بعدش به بابایی گفتم ونقاشیتو نشون دادم و خیلی به خاطر این موضوع خندیدیم.

![]()
بازدید : 190 مرتبه | موضوع : خاطرات
به نام خالق زیباییها

سلام عزیزم
پسر گلم به خاطر گرمای طاقت فرسای تابستون روز چهارشنبه 90/4/١٥همزمان با سالروز ولادت حضرت ابوالفضل(ع) بود که به آرایشگاه سالار رفتیم و موهای قشنگت رو کوتاه کردیم.
.gif)

![]()
خوشگل مامانی با اینکه خیلی قشنگ شدی ولی دلم واسه ی موهای بلندت خیلی تنگ شده ؛
![]()


بازدید : 99 مرتبه | موضوع : آلبوم عکس
به نام خدا
![]()
الهی قربونت برم پسر گلم که خیلی عاشق توپ هستی و با توجه به اینکه از توپ و گل خوشت میاد منم این عکس که در حال نگه داشتن توپ روی گردنت بودی ازت گرفتم .




همیشه میگن حلال زاده به دائیش میره عکس دایی قاسم رو پایین گذاشتم پسر دوست داشتنی من دلم میخواست از دائی هاشم هم عکس داشتم و اینجا برات میزاشتم ولی نشد.
البته بابایی هم داور فوتبال میباشد و جام رمضان نزدیک است.
![]()

بازدید : 167 مرتبه | موضوع :
بازدید : 513 مرتبه | موضوع : دانلود
به نام خدا
![]()
عزیزم بهمن ماه سال گذشته ازطرف کار بابایی بچه ها رو دعوت کردند وخودت هم جزو آنها بودی اونجا کلی بازی کردی وقتی برگشتی خونه باشوق و ذوق در مورد بچه ها تعربف می کردی هی مدام اصرار داشتی که منو ببر پیش بچه ها فکر می کردی بچه ها همیشه اونجا هستند.به خاطر همین تو رو به مهد کودک بردیم وقتی با هم رفتیم مهد قبل از اینکه ثبت نامت کنیم به ما گفتی شما برید خونه من می خوام با بچه ها بازی کنم و مدیر مهد وقتی تورو دید گفت ماشالله به این پسر اولین باریه که میبینم بچه خیلی زود با محیط انس می گیره.عزیز دلم تا دو روز اول هیچ مشکلی نداشتیم وقتی برمی گشتی خونه از اونجا تعریف می کردی ولی روز سوم رفتی مهد یکی از بچه ها که اسم اونهم ابوالفضل بود تورو محکم زد
گاز گرفته و بعد هولت داده بود.
البته ما خبر نداشتیم، وقتی برگشتی خونه می خواستم لباست رو عوض کنم که یهو جیغ زدی بعد گفتی مامانی دست به گردنم نزن درد میکنه .منم که نگران شدم وقتی گردنت رو دیدم جای دندون روی گردنت مونده بود با ناراحتی بهت گفتم کی این کارو کرد. خودت هم زود جریانو کامل تعریف کردی و بعد گفتی که من دیگه دوست ندارم با بچه ها بازی کنم و روز بعد رفتیم و جریان رو به مدیر مهدگفتیم و کلی عذرخواهی کرد.
از همون موقع تا الان بهت که می گم بریم با بچه ها بازی کنیم با ترس می گی نمی خوام.ناگفته نمونه منم دیگه دوست نداشتم تو بری چون سه روزی که از هم جدا بودیم روز و شبم شده بود گریه طاقت دوریت رو اصلاً نداشتم.
![]()
/(17).gif)
بازدید : 138 مرتبه | موضوع : خاطرات














